شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

سلام به برو بچ شرمنده یه مدتی نبودم.اینبار با پست چت ائمدم به یاد سالهای پیش و بچه های رمان خونه که هرسال ایام تعطیلات دئر هم جمع میشدن و با هم چت میکردن.امیوارم تو این سایت هم بتونیم مثه گذشته همدیگه رو دریابیم… برای چت کلیک کنید

راهنمای عضویت در عاشقان رمان و گذاشتن مطلب   با سلام برای عضویت ابتدا باید یک نام کاربری و یک ایمیل برای من چه تو قسمت نظرات چه هرجایی که دوست داشتین یا ایمیل بزنین بهم به ادرس romankhaneh@yahoo.com تا من براتون دعوت نامه بفرستم. یک ایمیل حاویه دعوتنامه و تایید عضویت براتون از سایت […]

رمان اسیر شدگان عشق

سوده: زیاد حالش خوب نیست خیلی ناراحته
نفسمو دادم بیرون و چیزی نگفتم
<font …

سوده: زیاد حالش خوب نیست خیلی ناراحته
نفسمو دادم بیرون و چیزی نگفتم
بعد از رفتن سوده مثل یه مجسمه صامت نشسته بودم رو مبل….. فکرم همه جا پر میکشید…..بعد از چند لحظه رو مبل دراز کشیدم….. دستمو گذاشتم زیر سرم و پاهامو تو شکمم جمع کردم…..حالم از این وضعیت برزخی بهم می خورد….. با اینکه دلم براش پر میکشید ولی نمی خواستم دوباه پیشقدم بشم……البته نه به خاطر غرورم…به خاطر اینکه می ترسیدم رومون بهم باز شه….می خواستم کمی اروم بشه …… به ساعت نگاه کردم…..یه ساعتی میشد که سوده رفته بود…..نگاهمو از ساعت روی دیوار گرفتم و به پرده اطراف تخت دوختم…..
خیلی دوست داشتم بدونم الان در چه حالیه…..ای کاش میفهمیدم به چی فکر میکنه…..تو افکارم غوطه ور بودم که پرده کشیده شد به عقب……سریع چشامو بستم….. وجودشو کنارم احساس کردم….چند ثانیه بعد دستاشو احساس کردم که دورم حلقه شد…..منو در اغوشش گرفت و از رو مبل بلند کرد…..چشامو کمی باز کردم…..منو برد طرف تخت….دوباره چشامو بستم…..منو اروم گذاشت رو تخت…..
روسری مو از رو سرم برداشت….سنگینی نگاهشو حس میکردم…..نمیدونم چند دقیقه بود که داشت نگام میکرد…..خیلی سخت بود وانمود کردن به خواب بودن…..کمی بعد کنارم دراز کشید…..دلم دوباره گرمای اغوشش رو می خواست….دلم برای صدای دلنشینش تنگ شده بود…..چقدر بیتاب نگاه مهربونش بودم
از صدای نفس های عمیقی که میکشید معلوم بود بیداره…..اروم چشامو باز کردم و بهش نگاه کردم…..پشت بهم دراز کشیده بود……با چشایی غمگین نگاش کردم….کلافه شده بودم…مثل ماهی دور افتاده از اب دست و پا میزدم……چند بار دستمو بردم جلو که دستشو بگیرم ولی پشیمون شدم…..انقدر با خودم کلنجار رفتم تا به خواب رفتم……
چند بار تا صبح از خواب بیدار شدم…انگار اون شب نمی خواست صبح بشه….حال عجیبی داشتم….
صبح که بیدار شدم ارتین کنارم نبود…..تمام بدنم درد می کرد……سرجام نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم…….روسریمو سرم کردمو از تخت اومدم پایین……نگاهم افتاد به ارتین که رو مبل نشسته بودو کتابی دستش بود……سلام کردم که بدون اینکه نگاهم کنه سرد جوابمو داد..از سرمای کلامش دلم یخ زد…سختیش رو با تمام وجودم حس کردم….با ناراحتی نگاهمو ازش گرفتم و رفتم دست و صورتمو شستم….
معده ام درد گرفته بودم ….از گشنگی دلم داشت ضعف میرفت دیروز هم که چیز درست و حسابی نخورده بودم…..در یخچالو باز کردم و اب میوه و کیکی در اوردم…….رفتم رو تخت نشستم و کمی کیک خوردم تا جون بگیرم ……
چند ساعتی میشد که بی هدف رو تخت نشسته بودم و کتاب تو دستمو ورق میزدم…..نگاهم به کلمات کتاب بود ولی حواسم جایی دیگه بود……
خسته شده بودم……نه حرفی میزد…..نه تمایلی به بیرون رفتن از خودش نشون میداد……
تا شب بی حوصله و کلافه چند بار کتاب تو دستمو عوض کردم…..ارتین هم یا کتاب تو دستش بود یا رو مبل دراز کشیده بود و چشاشو بسته بود………سکوتش واقعا برام کشنده بود…..
تو خواب و بیداری بودم که با صدای ضربه هایی که به در می خورد چشامو باز کردم…..به ساعت نگاه کردم ده و نیم شب بود……تو جام نیم خیز شدمو پرده رو کمی کنار زدم تا به در دید داشته باشم
ارتین درو باز کرد…..صدای نگران سوده رو شنیدم : ببخشید میشه با من بیاید بهار حالش خوب نیستارتین بدون مطعلی با سوده رفت…..دلشوره و استرس گرفته بودم…کمی دست دست کردم و بعد از در اتاق رفتم بیرون…..به سالن نگاه کردم کسی نبود……در اتاق بهار نیمه باز بود….با نگرانی وارد اتاق شدم……بهار با صورتی خیس از عرق رو تخت دراز کشیده بود و چشاشو بسته بود……سهند دست بهارو گرفته بودو سرشو گذاشته بود رو دست بهار……ارتین بالای سر بهار نشسته بودو داشت نبض بهار رو میگرفت……سوده تا نگاهش بهم افتاد بهم نزدیک شدو کنارم ایستاد…..
یه ساعتی میشد که همه بالا سر بهار جمع بودیم……بهار تبش بالا بود و تمام صورتش سرخ شده بود…. سهند بی قرار طول و عرض اتاقو طی می کرد……سوده چند دفعه بهارو صدا کرد ولی بهار فقط نگاه کوچیکی به سوده می کردو جواب سوالای سوده رو مبنی بر وضعیت جسمانش نمیداد…نه جواب سوده رو نه خواهش ها و التماس های سهندرو….. نه غذا می خورد نه قرص….. من که تو این یه ساعت به دیوار اتاق تکیه داده بودم و چشام در حال گردش بین بهار و ارتین بود دلو به دریا زدمو رفتم نزدیکش…..با تماس دستم با دست داغش وحشت کردم…دلواپسی و نگرانی تمام وجودمو در برگرفت……بعد از چند لحظه بهار چشاشو باز کردو بهم نگاه کرد…..با دیدن نگاه پژمرده و مظلومیت چشاش بغضی سخت گلومو فشار داد…..لبخندی زدم که تلخ تر از هر غمی بود…..بهار مات به صورتم نگاه می کرد…… قرصی که چندین بار توسط بهار پس زده شدو گرفتم طرفش…..با صدایی لرزان گفتم : خواهش میکنم
بهار بدون توجه به من دستشو از دستم در اورد و دوباره چشاشو بست……نفسی کشیدم و سعی کردم تو ذهن مغشوشم کلماتو ردیف کنم…..دنبال واژه ها میگشتم که تسکین دل شکستش باشه…..ای کاش می تونستم آب و هوای دلمو براش بازگو کنم……ای کاش میفهمید که آسمون دلم تیره و گرفته ست….. با صدایی خش دار گفتم : بهار
لبمو گاز گرفتم تا اشکم سرازیر نشه….دوباره دستشو گرفتم و با بغض گفتم : بهار تو داری اشتباه میکنی… به جون مادرم که تا حالا روش قسم نخوردم اتفاق افتاده فقط یه بدشانسی بود….
دیگه نتونستم طاقت بیارم … بغضم شکست…..با صدایی که به خاطر گریه کردن کمی نامفهموم شده بود گفتم : خواهش میکنم با خودت اینکارو نکن…خواهش میکنم…..
دستمو گذاشتم روی گونشو اشکشو پاک کردم……صورتم نزدیک صورتش بردم و اروم زمزمه کردم : بهار به خدا هیچی بین ما نبوده…قسم می خورم
با کمی مکث بوسه ای رو گونه داغش زدم ….. با بیحالی از کنارش پا شدم….. می خواستم برم که دستم کشیده شد…..سریع برگشتمو بهش نگاه کردم …. بهار با بیحال گفت : گشنمه
لبخندی به پهنای صورتم زدم و با کمال میل کمکش کردم بشینه….با شادی محسوسی بشقاب غذا رو گرفتم و بهش کمک کردم بخوره ….چند تا قاشق بیشتر نخورده بود که یدفعه دستشو گذاشت رو دهنشو از جاش بلند شد… به سرعت رفت طرف دستشویی…..صدای عق زدنهای بهار از داخل دستشویی می اومد……سهند سراسیمه چند ضربه به در زدو گفت : بهار …بهار چی شده؟ ….حالت خوبه؟
بعد از چند دقیقه بهار درو باز کردو اومد بیرون…..سهند : چی شده ؟ حالت بهم می خوره؟
بهار : خوبم
ارتین بدون اینکه به سهند نگاه کنه با اخم کوچیکی که رو پیشونیش خوذنمایی می کرد گفت : طبیعیه …بعد از یه روز که غذا نخورده بود …این واکنش طبیعی بود
سهند اروم دستشو گذاشت دور کمر بهار گفت : اجازه میدی
بهاراعتراضی نکرد…..با هم به طرف تخت رفتن و به کمک سهند رو تخت دراز کشید
ارتین چند تا قرص به بهار داد…. سهند هم پارچه ای نمناکی رو روی پیشونی بهار گذاشت…..
بهار با چشایی خمار گفت : ببخشید همتونو به زحمت انداختم….الان خیلی بهترم شما هم بهتره برید استراحت کنید
قبل از خروج از اتاق صدای بهار رو شنیدم که منو صدا زد…..برگشتمو گفتم : جانم
بهار لبخند اطمینان بخشی به روم پاشید و چشاشو بست و باز کرد
لبخندی زدم و از اتاق خارج شدم
سوده : من که خیلی گشنمه بهتره بریم یه چیزی بخوریم
به ارتین نگاه کردم ……
ارتین سرشو تکون داد و چیزی نگفت
سوده پرهامو از داخل اتاق صدا زدو ۴ تایی با هم رفتیم طرف اشپزخونه
نزدیکای اشپزخونه بودیم که صدای سهند رو شنیدم : ارتین
ارتین برگشت و نگاش کرد
سهند : چند لحظه
ارتین بعد از مکثی کوتاه با قدمایی بلند رفت طرفش
به سختی نگاهمو ازشون گرفتم و با افکاری پریشون وارد اشپزخونه شدم
حدود یه ربع بعد ارتین بهمون پیوست…..ارتین سخت تو فکر بود و در مقابل سوالای پرهام به جواب های کوتاه بسنده می کرد…..
هر چند لحظه یکبار بهش نگاه می کردم اما دریغ از یه نگاه از اون…..
دوباره اشفتگی ام برگشت……خاطراتمون، محبتاش، صداى قشنگش، شوخی هاش، همگى توی ذهنم رژه میرفتن و یه ضربۀ دیگه به روح خستم میزدن …. دلم تنگ بود برای تک تک لحظات شیرینی که با هم داشتیم……تمام مدت شام داشتم با طوفان وجودم می جنگیدم…….با بی میلی چند لقمه غذا خوردم…….
بعد از صرف غذا رفتیم تو سالن نشستیم…..بعد از چند دقیقه سوده رفت داخل اشپزخونه و با چند تا لیوان چای برگشت…..سوده سینی چای رو جلوی من گرفت… با تماس دستم با بدنه ی داغ لیوان هل شدم و برای اینکه چای رو روی سوده نریزم نصفی از چای ریخت رو دستم و لیوان از دستم افتاد پایین و شکست……
با صدای جیغ خفه سوده پسرا توجهشون به ما جلب شد…..دستم اتیش گرفته بود و از زور سوزش اشک به چشام امده بود…..ارتین سریع اومد سمتم….. بدون حرفی دستمو گرفت و منو برد طرف اشپزخونه….. شیر اب سردو باز کردو دستمو گرفت زیر شیر اب……بی صدا اشک می ریختم و به دستامون نگاه می کردم…..
با صدایی که کمی عصبی بود گفت : معلوم هست حواست کجاست
با چشایی دریایی نگاش کردم…می خواستم بگم پیش تو
نگاهشو از دستم گرفت و بهم نگاه کرد…..دلم میخواست فقط ببینمش…..بدون هیچ حرفی……ای کاش می تونست دلتنگی رو از نگاه بی تابم بخونه…..ای کاش می تونست حقیقت دلمو درک کنه…..
ارتین نگاهشو ازم گرفت و دوباره به دستم نگاه کرد….دستم قرمز شده بود ….ارتین از اشپزخونه رفت بیرون و کمی بعد با خمیردندانی داخل دستش برگشت
اومد کنارم و دستم گرفت و خیلی اهسته خمیردندون زد رو دستم……

اومد کنارم و دستم گرفت و خیلی اهسته خمیردندون زد رو دستم…..
با چشایی مرطوب بهش نگاه کردم… با اخم ریزی به دستم خمیر دندون میزد…. حسی گرم و زیرپوستی بخاطر نزدیکمون بهم دست داده بود …تک تک سلول های بدنم می خواستن این بیتابی رو فریاد بزنن
بعد از اتمام کارش دستمو ول کردو رفت طرف سینک…..شیر ابو باز کردو مشغول شستن دستش شد….
دستم بینهایت می سوخت……اما نه بیشتر از دلم……چقدر از این قاب تنهایی که وجودمو اتش می کشید بیزار بودم…….با تنی خشکیده رو صندلی نشستم و به دستم زل زدم…….
با صدای سوده بهش نگاه کردم
_افرا خوبی
لبخند ماتی زدم و گفتم : خوبم
سوده : من اصلا نفهمیدم چی شد
سنگینی نگاه ارتینو که به کابینت تکیه داده بود و مارو نگاه می کرد حس می کردم
لبمو تر کردم و اهسته گفتم : هیچی حواسم یه لحظه پرت شد
سوده ابروهاشو داد بالا و با بدجنسی گفت : اونوقت حواستون به کجا پرت شد
بعد ابروهاشو چند بار بالا پایین کرد
چشم غره ای بهش رفتم و چیزی نگفتم
سوده خنده ریزی کرد و گفت : ارتین خان همش تقصیر شماستا ….وگرنه دختر ما اصلا حواس پرت نبود
دهنمو باز کردم که یه چیزی بهش بگم که با جواب ارتین لال شدم
ارتین : این دختر شما از اول هم حواس پرت بود
سریع بهش نگاه کردم که منظورشو از این حرفش بفهمم…..ارتین نگاه کوتاهی بهم کردو از اشپزخونه خارج شد……
نفسمو دادم بیرون و به میز خیره شدم…سوده اروم کنارم نشست و گفت : باهاش صحبت کردی؟
_جز همون یه بار که خودش ازم توضیح خواست با هم حرفی نزدیم
سوده: خوب باهاش حرف بزن
نگاه غمگینمو بهش دوختم و گفتم : اگه می خواست باور کنه همون یه بار کافی بود
……………….
به ساعت داخل اشپزخونه نگاه کردم …..یک نیمه شب رو نشون میداد……هر چی سوده اصرار کرد که برم بخوابم قبول نکردم…..نمیدونم چرا دلم نمی خواست برم تو اتاق مشترکمون……
احساس می کردم به بن بست رسیدم…..احساس سرد و غریبی داشتم…..دلم پر از سوز پاییزی بود…..غنچه ای عشقم قبل از شکوفاشدنش چیده شده بود و من دربه در دنبال ساقه اش میگشتم…..در دریای بیکران غم غرق شده بودم و سردرگم غریق نجاتم بودم……
دلم تنهایی می خواست فقط تنهایی
سرمو گذاشته بودم رو میز و چشامو بسته بودم…..با احساس تشنگی چشامو باز کردم که با دیدن ارتین که روی صندلی روبروم نشسته بود و منو نگاه میکرد سیخ نشستم…..اصلا نفهمیدم کی اومده بود
ارتین با لحنی که برام نااشنا بود گفت : اینجا چرا خوابیدی
سرمو انداختم پایین و گفتم : نخوابیده بودم نشسته بودم
ارتین: اینجا چرا نشسته ای
نگاهی به ساعت کرد و گفت : اونم دو نصف شب
نگاهش کردم و اهسته گفتم : خوابم نمی اومد
ارتین به میز اشاره کردو گفت : کاملا معلوم بود که خوابتون نمی اومد
با شنیدن لحن سرد و یخ زدش خورشید دلم غروب می کرد….. نگاهمو دوختم به نگاه چشمای سیاهش…. بدون هیچ حرفی زل زدم به چشاش…. فقط نگاش کردم……تصویر چشای سیاهش جلوی چشام ثابت مونده بود…..نمیدونم چند لحظه گذشته بود که ارتین نگاهشو ازم گرفت و کلافه دستی داخل موهاش کشید…..
بعد از چند لحظه گفت : پاشو بریم تو اتاق بخواب
اخمی کردم و گفتم : من خوابم نمیاد
دستاشو گذاشت رو میزو گفت : افرا خواهش میکنم اذیت نکن پاشو
نمیدونم چرا دوست داشتم باهاش لج کنم
_گفتم که خوابم نمیاد شما خوابتون میاد تشریف ببرید استراحت کنید
سنگینی نگاهشو حس میکردم …با دستم رو میز ضربه میزدم ……
از جاش بلند شد….دلم ریخت…فکر اینکه بی اعتنا به من بزاره بره پریشونم می کرد…نگاه ملتمسمو بهش دوختم…..
کمی نگاهم کرد و بعد رفت طرف ورودی اشپزخونه…..با هر قدمی که بر میداشت بغضی که داخل گلوم ریشه کرده بود بزرگتر میشد……
داشت خارج میشد که با صدایی که از ته گلوم خارج شد صداش زدم : ارتین
سرجاش ایستاد …بعد از چند لحظه روشو کرد سمتم و بهم نگاه کرد…..
قطره های اشک چکه چکه صورتمو شست و شو میدادن…..کمی بعد دستاشو از هم باز کردو بهم اشاره کرد…..مانند ماهی دورافتاده از اب که به دریا رسیده خیز برداشتم به سمتش…..
خودمو تو اغوشش فرو بردم…..عشق بود و لرزش هایی خفیف……
+;نوشته شده در ;یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت;۱۴:۱۷ توسط;مرد پیر; |;

یک دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  1. سایه می‌گه:

    چرا رمانو ادامه نمیدین؟
    من خیلی خوشم اومده لطفا رمانو ادامه بدید ممنون.

دیدگاه خود را به ما بگویید.

X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات