شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

سلام به برو بچ شرمنده يه مدتي نبودم.اينبار با پست چت ائمدم به ياد سالهاي پيش و بچه هاي رمان خونه كه هرسال ايام تعطيلات دئر هم جمع ميشدن و با هم چت ميكردن.اميوارم تو اين سايت هم بتونيم مثه گذشته همديگه رو دريابيم… براي چت كليك كنيد

راهنماي عضويت در عاشقان رمان و گذاشتن مطلب   با سلام براي عضويت ابتدا بايد يك نام كاربري و يك ايميل براي من چه تو قسمت نظرات چه هرجايي كه دوست داشتين يا ايميل بزنين بهم به ادرس romankhaneh@yahoo.com تا من براتون دعوت نامه بفرستم. يك ايميل حاويه دعوتنامه و تاييد عضويت براتون از سايت […]

رمان دولجباز(5)

فصل پنجم

<span …

فصل پنجم

بعداز مراسم عقد همگی سوار ماشینا مون شدیمو میخواستیم به طرف خونه ی ما حرکت کنیمسمیه جون رو به سینا گفت:پسرم تو با نیناجان بیا ما با ماشین اقای رضایی میایم

سینا:باشههههمامان…

خوبمیدونستم انقدر به مامیش وابسته است که هر کاری که اون بگه بدون چون و چرا انجاممیده اخه عاشق

مامانش بود  سوار ماشین سیناشدیم ماشینش یه بی ام وی مشکی بود بعداز سوارشدن ماشینو روشن کرد از

قیافش معلومبود حسابی عصبانیه منم حس شیطنتم گل کرده بود اخخخخخخ وقتایی که حرص میخورد همچینکیف می کردم

نینا:ازچیزی عصبانی هستی؟

بااون نگاه غضبناکش بهم چشم غره رفت و درحالی که به روبه رو خیره شده بود گفت:یه مگسمزاحم وارد زندگیم شده و گند زده به همه چیزم

نینا:اخییییییییمنم همین درد و دارم یه سمور ابی وارد زندگیم شده عین کنه هم میمونه ول کن نیست

بااین حرفم کارد میزدی خونش در نمیومد به خاطر همین حرص شو سر پدال گاز در می اورد

نینا:هوییییییییمن جونم هزارتا ارزو دارم میخوام پزشک شم مرد وقتی عصبانی مشه حرصشو سر پدال گازخالی نمیکنه میره قدم میزنه

سینا:ممنوناز راهنماییت فسقلی

نینا:قابلنداشت چون تویی ارزون حساب میکنم شد(20)تومان

سینابااخم بهم نگاه کرد بعد دندوناشو روی هم سایید

نینا:اینطورینکن پول ندارم ببرمت دندان پزشکی

سینا:خفهمیشی یا خفت کنم

نینا:خفمکن اگه این کارو بکنی خرج کفن و دفنمم میفته گردن تو گربه نره

سینا:بامن در نیفت فسقلی من اعصاب درست حسابی ندارما

نینا:واییییییییییتورو خدا اینجوری حرف نزن چهار ستون بدنم می لرزه

سینا:اوکیخودت خواستی

نینا:اوکیهرکاری میخوای بکن من دختری نیستم که با چهار تا حرف به التماس و خواهش اونم از یهپسر بیفتم

سینا:پسبچرخ تا بچرخیم

نینا:میچرخیمحالا میبینی چطوری میچرخونمت

سینا:میبینیم

بعدمبا این حرفش سرعتشو زیاد کرد کمربندمو برای احتیاط بستم میدونستم روانیه اینقدرسرعتش زیاد بود که داشتم غبض روح میشدم ولی به روی خودم نیاوردم بعدم با سرعت زیادشروع کرد به لایی کشیدن

نینا:میشهیکم دیگه تندتر بری خیلی حال میده راستی منم بلدم لایی بکشم میخوای بهت نشون بدم

سینا:خفههههههشو دختره ی ایکبیری

نینا:ایکبیریاون هالته

میدونستدر مقابل من کم میاره به خاطر همین تا خونه حرفی نزد و ساکت شد سرعت ماشینم کم کرد

منمدیگه تا رسیدن به خونه ی خودمون حرفی نزدم وقتی که رسیدیم به سرعت از ماشین پیادهشدم ماشین

بابامم ایستاد پشت سر ما و همگی به سمت ساختمان حرکت کردیم از همون جااز دوستام که مارا که تا خانه

همراهی کرده بودن خداحافظی کردم هرچقدر هم اصرارکردم که بمونن نموندن وارد خونه شدیم با همه ی

توانم پله ها را طی کردم و به اتاقمرسیدم وارد اتاقم که شدم روی تخت دراز کشیدم در همین حال صدای تلفن

خونه به صدا دراومد شنیدم مامان داره با یکی حرف میزنه حتما عمه شهناز بود راستش خانواده ی عمهام

و عموم اینجا زندگی میکردن ولی با انتقالی شوهر عمه ام به اصفهان رفتنعموشاهینم که از همه بزرگتربود

اینجا زندگی میکرد و عموشاهرخم کنار عمه ام دراصفهان زندگی میکرد مامان گوشی رو قطع کرد و من

اصلا حوصله ی پایین رفتن رو نداشتمیک ساعت بعد دوباره صدای تلفن خونه بلند شد فکر کنم ایندفعه خاله

مهسا باشهاهههههههههه ایهاالناس کمک باز این خاله شروع کرد دیگه مامان تلفنو قطع نمیکنه فکرکنم مامان

بزرگ زیاد رو خاله زنجبیل خورده چقدر این حرف میزنه مطمئنا الان صدایشوهرخالم بلند شده ولی حالا

بیا بگو بیچاره دایی میثمم انگار تو دهنش زبون ندارهولی اگه بخواد شلوغ کنه سنگ تموم میزاره من هیچوقت باهاش کل نمیندازم اخه میترسمکم بیارم

اوففففففففففخدارو شکر مامان گوشیو قطع کرد

وایییییییییییفامیلای ما یه ایل رو تشکیل میدن عمه ام یه دختر همسن من داره به اسم مونا و یهپسر که

خارج از کشوره اسمشم مازیار که قبلا خواستگار پروپا قرص بنده بود عموشاهرخم یه دختر به اسم شادی

و یه پسر به اسم شروین داشت که ماشاالله از دیوار راستبالا میرفت عموم بزرگترمم دو کنه به نامهای

رادین ورابتین داشت وایییییییییییخدارو شکر که خالم بچه نداره اونو باید کجای دلم جا میدادم اوففففففففففف

مغزمپوکید صدای مامانو میشنیدم که داره منو صدا میزنه جواب دادم الان میام مامانجان…با این حرفم از

اتاق بیرون امدم و به سمت میز ناهار خوری رفتم ساعت(2)بعدازظهرو نشون میداد صغری خانم به کمک

مامانم و سمیه جون میز و چیده بودند همگی سر میزنشسته بودن فقط یه صندلی خالی وجود داشت که اونم

درست رو به روی شیربرنج بود چارهای نداشتم همونجا روی صندلی نشستم شروع کردم به غذا خوردن

چند لقمه ای بیشترنخورده بودم که گوشیم به صدا در اومد نگاهی به صفحه ی گوشیم انداختم شهاب بود

اههههه الان چه موقعه ی زنگ زدن بود گوشیمو قطع کردم بازم زنگ زد ولی همون حرکتقبلی رو انجام

دادم مشغول غذا خوردن بودم که یکدفعه صدای اس موبایلم در اومدواییییییییی خدایا این چه صدایی بود ابروم

رفت نفس دعا کن دستم بهت نرسه اخه اینچه صداییه که برای اسم گذاشتی صداام صدا بودا صدای شیرین

قورباغهقوررررررررررر*قورقور قورررررررررر*برای اینکه بیشتر ابروریزی نشه بلند شدمو به

طرف هال رفتم جوری که در راس دید شازده باشم شهاب بود نوشته بود وردار اون گوشیهواموندتو دوباره صدای زنگ خوردن گوشیم بلند شد ایندفعه جوابشو دادم

نینا:بلههههههههمزاحم همیشگی

شهاب:اولسلام بعدا کلام…

نینا:سلامبابا بزرگ چطوری

شهاب:ایمرگ بابا بزرگ*ای حناق چیکار میکنی وروجک

نینا:اوففففففففففهیچی بابا تو چیکار میکنی

شهاب:منمهیچی زنگ زدم بهت تبریک بگم در ضمن شیرینی ما یادت نره

نینا:بروبابا دلت خوشه ها شیرینی کجا بود

شهاب:میدونمتو خسیسی ازهرکی شیرینی در بیاد از تو شیرینی در نمیاد

نینا:باشهبابا شیرینی ام میدم خوبه

دیدمداره در حین غذا خوردن زیر چشمی بهم نگاه میکنه وقتی دید دارم نگاش میکنم سریعنگاهشو ازم دزدید و خودشو مشغول غذا خوردن کرد

شها:گوشتبا منه دارم میگم عروسیت کیه؟

نینا:اوهههههههههههحالا مونده

شهاب:یعنیتاکی!!!

نینا:فکرکنم یه ماه دیگه

شهاب:خوبپس کاری نداری

نینا:نوچ

شهاب:نوچچیه بی ادب بگو نخیر شهاب جان…

نینا:اوههههههههچه بعضیا خودشونو تحویل میگیرن

شهاب:خوببابا خداحافظ

نینا:بابایبابا بزرگ

بعدازقطع تلفن دیدم داره بازم زیرچشمی نگام میکنه بی خیالش شدم شهابو از دبیرستانمیشناختم پسر خوبی بود هیچوقت پاشو از گلیمش درازتر نمیکرد پسری بود که حد خودشومیشناخت از همه مهم تر اینکه خواننده بود مامانو باباش خارج از کشور بودن هر چقدربهش میگن بیا اینجا اما میگه من دوست دارم ایران بمونم منم باهاش فقط در حد یهدوست معمولی بودم همین…

رفتمسر میز و دوباره مشغول شدم مامان با نگاش ازم میپرسید کی بود منم با لب خوانی بهشگفتم ارام بود

بعداز خوردن از مامانو سمیه جون تشکر کردمو به طرف اتاقم به راهافتادم وارد اتاقم که شدم تندی خوابم

برد از تشنگی زیاد از خواب بلند شدم همه جاتاریک بود از اتاقم بیرون رفتم و به ساعت نگاه کردم

ساعت(2)نصف شبو نشان میداداهههههههه یعنی من انقدر خوابیدم باورم نمیشه سر یخچال رفتمو یه لیوان

اب سرد واسهخودم ریختم بعداز رفع تشنگی به اتاقم رفتم انقدر خوابیده بودم دیگه خوابم نمیبرد یکمیبا

گوشیم ور رفتم نزدیک های صبح بود که به خواب رفتم صبح با صدای صغری خانم ازخواب بیدار شدم

نزدیک(2)روز بود که به دانشگاه نرفته بودم به ساعت نگاهی انداختمساعت(6:30)صبح و نشان می داد

باید امروز به دانشگاه می رفتم پس به ارامی از جامبلند شدمو به دستو صورتم ابی زدم صغری خانم داشت همچنان منو صدا میزد تندی اماده شدمو پایینرفتم

صغریخانم:اومدی…

نینا:بلهههههقربان

صغریخانم:امان از دست تو دختر امروز میری دانشگاه

نینا:بلهصغری خانم غیبت زیاد دارم استاد سامانی پوست از کلم میکنه و توش کاه پر میکنه

بااین حرفم صغری خانم خنده ای کرد و رو به من گفت:پس زود صبحونه تو بخور تا دیرتنشده

چشمیگفتمو مشغول صبحانه خوردن بودم که صغری خانم گفت:نینا جان این شیرینی هم بردار باخودت ببر دانشگاه بین دوستات پخش کن

نینا:وابرای چی؟

صغریخانم:والا مامانت گفته ببری…

نینا:صغریخانم تورو خدا یه ایندفعه رو ولش باشه

صغریخانم:وا دختر مامانت بفهمه نبردی پست از کلت میکنه بعدشم فکر میکنه من به تو نگفتم

نینا:شماچیزی بهش نگی اون نمیفهمه باشه

صغریخانم:وا من نمیتونم دروغ بگم

نینا:جانمن

صغریخانم:ببینم چی میشه

بعدازکلیحرف زدن با صغری خانم بلاخره راضی شد به مامان چیزی نگه

بعدازخوردن صبحانه از صغری خانم خداحافظی کردمو به سمت ماشینم حرکت کردم وقتی سوارماشینم

شدم برای مش رجب بوقی زدم و در و با ریموت باز کردم مامان و بابا رو امروزندیدم فکر کنم طبق معمول

رفتن اداره تازگی توی دانشگاه یه پسری اومده که باباش ازاون پولداراست اسمشم مانیه حالشو باید بگیرم

اساسی همون جور که تو فکر بودم خودموجلوی دانشگاه دیدم وارد حیاط که شدم میخواستم ماشینمو جای

همیشگیش پارک کنم کهدیدم یه فراری قرمز جاش پارک شده از ماشین پیاده شدمو روی کاپوت فراری زدموگفتم:اهایییییییییی صاحب این ماشین کیه؟تا پنچرش نکردم بیا ورش دار

دیدمیه پسری داره با چندتا از دوستاش که اونا هم بیشتر شبیه جوجه تیغی بودن میاد طرفمن

وقتیپسره بهم رسید وایستاد

نینا:هویییییییییییصاحب این ماشین تویی

مانی:فرمایش

نینا:توباید همون مانی زبون درازه باشی

مانی:حرفدهنتو بفهم

نینا:اگهنفهمم چه گوهی میخوای بخوری

مانی:حالتو بد جا میارم

نینا:اوهههههههههتو رو خدا این طوری حرف نزن ترسیدم

مانی:بچهها خیلی زبون درازه باید زبونشو قیچی کنیم

نینا:تونمی تونی زبون منو قیچی کنی

مانی:اونوقتچرا

نینا:چونقیچی دستت نیست

مانی:زیادیحرف میزنی جوجو

نینا:حرفنباشه بیا این قارقارکه تو وردار

مانی:واگهور ندارم…

نینا:بهحراست خبر میدم یا نه خودم به حسابت میرسم

مانیخنده ای سر دادو بدون ور داشتن ماشینش با دوستاش به طرف بوفه به راه افتاد منم تودلم هزار تا بد و بیراه بهش و اون دوستای وا موندش کردمو گفتم:باشه اقا مانی دارمبرات

ماشینمویه جای دیگه پارک کردمو به طرف سالن دانشگاه به راه افتادم وارد سالن که شدمدوستامو دیدم به طرفشون رفتمو با یه پخ بلند همه شونو ترسوندم

ارام:ایحناق پخ

نفس:تویاد نگرفتی عین جن ظاهر نشی غبض روح شدم

نینا:وامن کی اینجوری وارد شدم بار اولم بود که…

نرگس:ارهمعلومه

ارام:ایناروولش چه عجب تو دانشگاه اومدی!!!

نینا:وایارام به خدا این چند روز اینقدر سرم شلوغ بود و فکرم مشغول که پاک دانشگاه یادمرفته بود

نفس:حلقهتو ببینم دیونه

نینا:ایناهاششاههههههه بازم یادم افتاد

نرگس:کی؟

نینا:شیربرنجدیگه

بااین حرفم همه شون زدن زیر خنده

نینا:ایمرگ به چی میخندین دیونه ها حالا یقین پیدا کردم که حتما باید یه تیمارستانببرمتون

ارام:راستینینا شیرینی اوردی

نینا:نهبابا مامانم به صغری خانم گفته بود شیرینی ببره منم با هزار بدبختی صغری خانم وراضی کردم که شیرینی نیارم گفتم به مامانم بگه شیرینی رو برده

نرگس:حالاراضی شد

نفس:معلومهکه راضی میشه زن مهربونیه تازشم نینا رو خیلی دوست داره

نینا:ارهبابا راضی شد اونم به هزار بدبختی

واردکلاس شدیمو منتظر استاد بودیم که چشمم به مانی افتاد اههههههههه بازم این بزغالهپیداش شد

ادامهدارد…

+;نوشته شده در ;سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت;12:18 توسط;زيبا; |;

28 دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  1. دریا می‌گه:

    س.میشه زودکاملش کنی ازفوضولی دارم میمیرم

  2. محثو می‌گه:

    آخه چرا زود زود نمیزاری میدونی هر آدمی دوست نداره به یه طوری انتظاربکشه پس خواهشا زود بزار تا ماهم برات پست بزاریم.ممنون بابت رمان خیلی قشنگت.واقعایه دنیا ممنونم.


    ممنون بابت نظرت

  3. آیدا می‌گه:

    پس چرا نمیزاری؟

  4. Nava می‌گه:

    Slm dagigan post badi ro key mizari?

  5. pariiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiia می‌گه:

    azizam khaste naabashi vali chera enghad dir mizari


    سلام گلم باور کن نمیشه اصلا بعضی وقتا جور در نمیاد

  6. یاسی می‌گه:

    واااااااااااااااااااایییییییی پس کی می�7�%8�ری


    گلم به اعصابت مسلط باش
    بووووووووووووووووووووس

  7. یاسی می‌گه:

    واااااااای تو رو خدا چرا دیگه پست نمی �7�%8�ری

  8. مرجان می‌گه:

    واااااای اردیبهشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟توروخدا من عادت دارم رمانو یه روزه بخونم خواهش میکنم زودتر تمومش کنین


    عزیزم به فکر دستای ناناز منم باش
    بوووووووووووووووووووس

  9. سارا می‌گه:

    چه قد کم میذاری ما بعد عید دیگه وقت نداریم بخونیم درسا شروع میشه


    اتفاقا منم فکر نکنم بعد عید بتونم زود زود پست بذارم
    بووووووووووووووووووس شکلاتی

  10. Kimia می‌گه:

    Salam
    Lotfan yekam ziyad tar va bishtar bezar
    Khaste nabashi


    چشمممممممممممم

  11. leila می‌گه:

    سلام زیبا جون طور خدا زود به زود پست بذار ازت ممنون میشم گلم .ببخشید یه سوال دارم می تونم بپرسم چند سالته؟

    زود پست


    سلام گلم چشم سعی میکنم زود زود پست بذارم
    بعدشم من15 سالمه
    بووووووووووووووووس

  12. m_mousavi می‌گه:

    داستانش خوبه البته مثل بقیه باکل کل شروع میشه ولی فکر نمی کنی بی ادبی باشه که خوانواده ی خسروی بعداز عقد خونه ی عروسشون هستن ولی عروسشون میره می خوابه؟
    ضعف های زیادی در داستان هست …..امیدوارم که برطرف بشه.درضمن خیلی کوتاه پست میزاری…..
    درهر صورت مرسی که زحمت میکشی و وقتت رو میزاری برای داستان


    سلام گلم ببخشید این یه تیکه رو از ابجیم کمک گرفتم اونم بهم گفت اینطوری بنویس
    گفت بذار یکم متفاوت باشه

  13. کودک می‌گه:

    دستت طلا خانومی .مگخه نگفتی امروز میزاری نیست که؟

  14. باران می‌گه:

    سلام زیبا جان
    دستت درد نکنه رمان خیلی قشنگیه
    فقط ادامشو کی میزاری؟
    تو رو خدا زود بزار

  15. آیدا می‌گه:

    جووون من زود بذار که دارم دیوونه میشم

  16. sara می‌گه:

    سلام من نمیدونستم نویسندش خودتونید بهتون واقعا تبریک میگم با قلم زیباتون امیدوارم اخرش خوب تموم شه خسته نباشی زیبا جون.
    موفق باشی
    مطمئن باش من یکی از طرفداراتم و بی صبرانه منتظر رمانهای بعدیت هم میمئنم و میخونمش.
    بای


    سلام گلم
    ممنون از نظرت واقعا خوشحالم که طرفداری مثل تو دارم
    بوسسسسسسسسسسسسسسسسس

  17. آیدا می‌گه:

    عزیزم صبح میزلری یا شب؟

    اگر شب تقریبا ساعت چند؟


    سلام گلم
    فعلا معلوم نیست ولی سعی میکنم زود بذارم
    بوسسسسسسسسسسس

  18. Asma می‌گه:

    Khaheshannnn Zoood Tar Bazarerr

  19. شادی(نویسنده) می‌گه:

    موفق باشی…


    مرسی گلم

  20. parisaaaaaaaaaaa می‌گه:

    eshghammmmmmmmmmm zood tar bezar bekhoda daram az fozoli k bebinam chi mishe mimiram

  21. شادی(نویسنده) می‌گه:

    زیبا جان این خواننده ها منو کشتن یه کم بیشتر پست بذار مثلا وقتی پست میذاری به جای یکی دو تا بزار…
    اها راستی سوال داشتن گفتن تا اخر اردیبهشت تموم میشه؟!
    توی پست بعدی بگو چون خیلی سوال می کنن…موفق باشی…عیدت مبارک…


    سلام شادی جان
    به خدا دارم همه ی تلاشمو میکنم ولی فکر کنم تازه ی اولای داستان باشه
    با توجه به درسام نمیتونم قول بدم تا اخرای اردیبهشت تموم بشه ولی همه ی تلاشمو میکنم گلم
    عید تو هم مبارک
    بوووووووووووووووووس

  22. hani می‌گه:

    زیبا جان فکر می کنی تا آخر نوروز تموم بشه؟


    سلام
    نه تا اخر اردیبهشت سعی میکنم تموم کنم

  23. sahar می‌گه:

    بـــــــــــــــزار دیگه
    من بیماری دارم
    نهایت سه ماه
    زنده بمونم
    بزارکاری نکن از کنجکاوی بمیرم


    سلام ببین بهتره شوخی نکنی قلب من ظعیفه
    پس میفتم می مونم رو دستتا خود دانی
    سعی میکنم زود بذار گلم

  24. آیدا می‌گه:

    وااای پس زودتر بذار عزیزم سعیتو بکن لطفا


    سلام
    چشمممممممممممممم به خاطر شما هم شده زودی میذارم

  25. شقایق می‌گه:

    یعنی باید تا جمعه صبر کنیم…….نمیشه یکم زود تر بذاری؟؟؟؟؟ راستی چنتا دیگه پست مونده؟؟؟؟؟ ببخشید زیادی سوال میپرسم


    سعی میکنم زودتر بذارم خانم کنجکاو
    دقیقا نمیدونم چندتا پست مونده اما زیاده
    خواهش میکنم پرسیدن عیب نیست ندانستن عیب است

  26. یاسی می‌گه:

    عزیز دلم همین جوری ادامه بده . اخه خیلی رمان خوبی هستش


    نظرلطفته گلم

  27. مهشید می‌گه:

    سلام زيبا جون نميشه زودتر بزاري؟ راستي عالي بود عزيزم.


    سلام گلم
    سعی میکنم زود زود بذارم

  28. آیدا می‌گه:

    سلام زیبا جوون بعدی رو دقیقا کی میزاری؟


    سلام جمعه

دیدگاه خود را به ما بگویید.

X بستن تبلیغات