شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

راهنمای عضویت در عاشقان رمان و گذاشتن مطلب   با سلام برای عضویت ابتدا باید یک نام کاربری و یک ایمیل برای من چه تو قسمت نظرات چه هرجایی که دوست داشتین یا ایمیل بزنین بهم به ادرس romankhaneh@yahoo.com تا من براتون دعوت نامه بفرستم. یک ایمیل حاویه دعوتنامه و تایید عضویت براتون از سایت […]

رمان دولجباز(۸)


                                                                                                                                             …


                                                                                                                                             عموشاهرخ:به به اقا مازیار خودمون

مازیار:سلام دایی*سلام به همگی

مونا:واییییییییییی داداشی دلم برات تنگ شده بود

مازیار:منم همینطور

همین جوری که داشت با مامان و باباش سلام و احوال پرسی میکرد رو به رادین گفت:تو یه زنگ به من نزن دیگه

باشه حساب تو یکی سواست

رادین:من بی تقصیرم این عمو شایان اینقدر توی اداره کار میریزه سر منه بیچاره اصلا وقت نمیکنم سرمو بخارونم

چه برسه اینکه به تو زنگ بزنم

مازیار:رادین جان لطف کن بهانه های بنی اسرائیلی نیار راستی دماغتم عین پینوکیو دراز شده

همگی زدیم زیر خنده رادین و که نگو ریسه رفته بود از خنده

توی اون حال و هوا اقا انگار تازه فهمیده بود منم تو جمع حضور دارم به طرفم اومد و روبه من گفت:چطوری؟

نینا:مثل پلو تو قوری

مازیار:ادم عاقل اون دوریه

نینا:حالا هرچی ایششششششش!!!
به طرف ماشینامون حرکت کردیم وقتی میخواستیم سوار ماشینامون بشیم مازیار پرسید:پس مامان بزرگ
روح انگیر کجاست

نینا:صندوق عقب

بدبخت مازیار کپ کرده بود

بابا بهم چشم غره ای رفت و گفت:پاش درد میکرد موند خونه

مازیار:اهان…

نینا:زهرمار
با این حرفم چپ چپ بهم نگاه کرد
——————————–
——————————–

به خونه که رسیدیم مامان روح انگیز به استقبالمون اومد مازیار و بغل کرد و رفت تو کار ماچ و موچ

مازیارم هی خودشو لوس میکنه وای خدایا یه نفر بیاد منو بگیره مامانمینا

مازیار گفت:نینا این چمدونارو ببر بالا قربون دستت

نینا:من نمیبرم به من چه

مازیار:باشه بابا نزن منو خودم میبرم

نینا:بهتر نیست قبل از بردن چمدونات اول سوغاتیامونو بدی

مازیار:تو خیلی پررویی

نینا:قابل تو ندارم

رابتین که نظاره گر دعوای ما بود گفت:بده خودم چمدوناتو میبرم فقط شما دوتا همدیگر و نزنین

بیچاره رابتین چمدونارو با هزار بدبختی برد بالا ماام بالاخره نشستیم

عمه و شوهر عمه ام که همنجور یه ریز قربون صدقه ی پسرشون می رفتن

روی مبل دونفره ای نشسته بودم که دیدم شادی عین جن پرید رو مبل و کنارم نشست
شادی:چه خبرا بی معرفت

نینا:می خواستی چه خبر باشه

شادی:شنیدم مازیار از قضیه خبر نداره…

به معنای واقعی کپ کردم

نینا:یعنی چی*از چه قضیه ای خبر نداره*نگو کهههههههههه…

شادی:یعنی واقعا نمیدونستی که مازیار از نامزد بودنت خبر نداره

یعنی چی چرا عمه چیزی در این مورد به مازیار نگفته بود

شادی:هویییییییییی کجایی؟

نینا:هان…چیزی گفتی؟

شادی:مارو باش اومدیم پیش کی

زن عموشادی رو صدا کرد

شادیم به یه دقیقه نکشید که از پیشم رفت دختر خوبی بود اکثر رازامو بهش میگفتم کلا باهاش راحت بودم

قیافشم بیشتر جذاب بود تا خوشگل چشم و ابروی سیاه با دماغ فندوقی و لب های برجسته

همین جور که توی فکر بودم دیدم گوشیم توی جیب مانتوم داره زنگ میخوره وقتی درش اوردم با دیدن شماره ی

 سینا تعجب کردم از زیر چشمم به مازیار نگاهی انداختم با اینکه با مامان بزرگ و پدر و مادرش در حال صحبت بود

اما تمام حواسش به من بود

مامان:نینا جان*مامان گوشیت داره زنگ میزنه

نینا:بله*بله الان جواب میدم

از جمع عذرخواهی کردمو به سمت اتاقم رفتم…روی تختم دراز کشیدم

تا میخواستم جواب بدم قطع شد دوباره صدای گوشیم بلند شد

نینا:به به به دکی خودم چطوری؟

سینا:نخواستم تو حال منو بپرسی

نینا:بروووووووو بابا کارتو بگو که کار دارم

سینا:اهان… مگه حواس میذاری برای ادم… میخوایم شام  بریم بیرون مامانم گفت به شماام بگم که بیان
نینا:ا…چیزه همین امشب

سینا:اره

نینا:ببین ما امشب نمیتونیم بیایم

سینا:برای چی؟

نینا:اخه…چیزه این پسرعمه ام از خارج اومده نمیشه دیگه

سینا:به به به کی از راه رسید!!!

نینا:همین امروز

سینا:ولی فکر کنم مامانم داره با تلفن خونه با مامانت میحرفه…

نینا:چییییییییییییی*چی کار میکنه؟

سینا:خوب میحرفه دیگه!!!

با حرفش پقی زدم زیر خنده اخه بهش نمیومد اینطوری حرف بزنه

سینا:ای مرض*ای کوفت به خودت بخند بی جنبه واقعا راست میگن دخترا بی جنبن

نینا:هویییییییییی حواست باشه داری چی میگی

سینا:حالا جوش نیار فنچول

نینا:برو گمشو

سینا:حالا واقعا نمیاین

نینا:چیه دو روز منو ندیدی دلت تنگ شد*بعدشم من اصلا افتخار نمیدم با تووووو بیام بیرون

سینا:برو بابا من دوست دارم تنها برم ولی باتو بیرون نیام

نینا:اییییییییییییییییییییش

با صدای مامانم که منو صدا میزد به سینا گفتم:باید برم خداحافظ

اونم قطع کرد بدون خداحافظی همین جور که از اتاقم میومدم بیرون با مازیار که داشت از پله ها بالا میومد
 روبه رو شدم

مازیار:نینا بدو برو پایین میخوام سوغاتیارو بیارم

نینا:اخ جووووووووووووووون خیلی گلی

مازیار:بدو برو منم الان میام

نینا به حالت نظامی بهش احترام گذاشتم و با صدای محکمی که بیشتر شبیه پدرم بود گفتم:چشم قربان

خنده ی بلندی سر داد و گفت:شیطون

منم دیگه حرفی نزدم و بدو رفتم پایین مامان با دیدنم گفت:عزیزم خانم خسروی زنگ زد گفت که برای شام
میان دنبالت
نینا:اخه مامان…

مامان:اخه نداره….. مامانش اصرار داشت ماام بیام اما وقتی شنید مازیار اومده و ماام نمیتونیم بیام گفت لااقل

 بذاریم تو باهاشون برای شام بری

نینا:چشم حالا کو تا شب

این حرفم مصادف بود با اومدن مازیار روی زمین کنار مبل مامان بزرگ نشست اولین چمدونشو که باز کرد

یه کت و دامن خوش دوخت بیرون اورد رو به مامان بزرگ گفت:معذرت میخوام اگه کوچیکه

مامان بزرگ:پسرم من از تو هیچی نمیخوام همین که اومدی برام یه دنیا ارزش داره

بعد از اولین سوغاتی که برای مامان بزرگ بود بقیه ی سوغاتیارو بین همه از جمله:مامان و بابا*خود عمه و

 شوهر عمه ام پخش کرد بعداز دادن همه ی سوغاتی ها روبه مازیار گفتم:ااااااااا پس سوغاتی من کو

مازیار:اخیییییییییی*الهی بچم الان پس میفته بزارین سوغاتی اونم بدم خیالش راحت شه از چمدونش

یه جعبه در اورد که کادو شده بود

نینا:ان دیگه چیه

مازیار:بفرما بازش کن میفهمی

جعبه رو ازش گرفتم و بازش کردم حیرت زده توی جعبه رو نگاه کردم

نینا:وایییییییییییی مازیار این چه خوشگله

درون جعبه یه سرویس طلای خوشگل که نگین های سفید و طلایی هم داشت به روم برق میزد

نینا:مرسی خیلی خوشگله

مازیار:قابلتو نداره

عمه داشت با غم نگاهش میکرد واقعا شرمنده شدم اخه طفلک هنوز خبر نداره من نامزدم مازیار روبه من

گفت:یه مانتو هم اضافه گرفتم گفتم بدمش به تو

(ok)مانتو واقعا قشنگ بود یه مانتوی سفید با کمرکلفت هم رنگش جلوشم یه سگک که روش کلمه ی

با نگین های نقره ای حک شده بود

نینا:وای مرسی خیلی زحمت کشیدی(منو باش چه لفظ قلم حرف میزنم)

مازیار:امیدوارم خوشت اومده باشه

با حرف خاله که می گفت :بریم ناهار و حاضر کنیم مامان و بقیه برای کمک به خاله رفتن
——————————————-
——————————————

چیزی به شب نمونده بود سمیه جون زنگ زده بود گفت که تا(۱)ساعت دیگه میان دنبالم منم توی اتاقم داشتم

حاضر

 میشدم اول یه دوش حسابی گرفتم بعدشم یه ارایش خیلی کمرنگ کردم*شلوار جین سفیدمو با اون مانتویی

که مازیار

  برام اورده بود پوشیدم یه شال نقره ای مانند هم سرم کردم یه کوچولو از عطر فرانسویم زدم

نینا:ای جونم چه جیگری شدم من

به ساعت نگاهی انداختم(۸:۳۰) رو نشون میداد حالا نیم ساعت به اومدنشون مونده بود از اتاقم خارج شدمو به طرف
هال رفتم روی مبل جلوی تی وی نشستم همین جوری که با کانالا درگیر بودم احساس کردم یه نفر کنارم نشست مازیار
بود

مازیار:خود درگیری بد چیزیه

نینا:الان دقیقا تو با کی بودی

مازیار:هیجکی*راستی داری جایی میری

نینا:ا…اره یعنی نه…خوب اره

مازیار:بالاخره اره…یا نه

نینا:اره…دارم با دوستام میرم بیرون

مازیار:اهان

اوففففففففف داشتم میمردم*نه برای چی بمیرم بالاخره که تو مهمونی فردا میخواست سینا رو ببینه اخه فردا مامانم
یه مهمونی خودی کوچیک به خاطر برگشت مازیار ترتیب داده با صدای اس ام اس گوشیم از فکر اومدم بیرون سینا
بود گفته بود بیام بیرون دیگه دارن میرسن منم از همگی خداحافظی کردم و از خونه خارج شدم بیرون که رفتم دیدم
توی ماشین منتظرمن سوار ماشین که شدم روبه سمیه جون و اقای خسروی گفتم:سلام اقای خسروی*سلام سمیه جون

سمیه جون:سلام به روی ماهت عزیزم

اقای خسروی هم با همون مهربونیش جوابمو داد ماشین به حرکت در اومد
کنار سینا که روی صندلی عقب لم داده بود نشسته بودم همچین ولو شده بود انگار کوه کنده

نینا:خسته نباشی فرهاد

سینا:منظورت چیه*فرهاد کیه*ماشاالله اون یه ذره عقلی ام که داشتی از دست دادی

نینا:چطور؟

سینا:اخه من سینام نه فرهاد

یواش بهش گفتم:خره فرهاد کوه کن و میگم اخه همیچین وا رفتی گفتم شاید تو بیمارستان به جای مداوای مریض میری
کوه میکنی

دهنشو کج کرده میگه:هه هه هه هه مردم از خنده نمکدون

میخواستم یه جواب دندون شکن بهش بدم که اقای خسروی گفت:عروس گلم دوست داری برای شام کجا بریم

نینا:هر جا که شما برید برای من قابل پسنده
سینا:نه بابا
سمیه جون:سینا حق نداری عروسمو اذیت کنی فهمیدی یا نه؟
سینا:بلهههههههههه
دور از چشم سمیه جون براش زبون دراز کردم اونم فقط باچشماش برام خط و نشون می کشید بالاخره به جای مورد

نظر رسیدم(دربند)از ماشین پیاده شدیم و یه راست به طرف رستوران رفتیم روی یکی از میزا که جای دنجی از

رستوران قرار داشت نشستیم*سینا و من یه طرف روبه رومونم اقای خسروی با سمیه جون قرار داشتند به(۵) دقیقه
نکشید که گارسون برای گرفتن سفارش اومد سمیه جون روبه من گفت:چی میخوری عزیزم

منم گفتم:هرچی شما سفارش بدید منم اونو میخورم

سینا اروم گفت:ادم شدی

نینا:ادم بودم بعضیا کور بودن

اقای خسروی سفارشو دادو گفت میره که دستاشو بشوره

سمیه جون:شنیدم که اقا مازیار از کانادا برگشته

نینا:بله همین امروز برگشت

سمیه جون:این لباست خیلی بهت میاد عروس گلم*مثل فرشته ها شدی

نینا:ممنون نظر لطفتونه

سمیه جون:بد نشد اقا مازیار اومده اونوقت ما اومدیم بیرون

نینا:نه اشکال نداره…

سینا:این مانتو رو تا حالا نپوشیده بودی بعدشم انگار تازه خریدیش

کرم ریختنم گرفته بود حیف که سمیه جون اونجا بود

نینا:اره خوب…اینو مازیار برام از کانادا اورده

سمیه جون:چه خوش سلیقه ام هست*منم برم دستامو بشورم*نمیدونم این محسن کجا موند
سمیه جون که رفت

 سینا ازم پرسید:چیزه…این مازیار چیت میشه

نینا:پسرعمه ام دیگه*بعدشم یکی از خواستگارای پروپا قرصمه

سینا:واقعا… اونوقت این مانتو رو اون برای تو خریده؟
نینا:خوب اره
سینا:اهان…
با صدای زنگ اس ام اس گوشیم صحبتامون نصف ونیمه موند گوشیمو از کیفم دراوردم شماره ی مازیار بود پیامشو

باز کردم اما وقتی میخواستم بخونمش سینا گفت:بلندتر بخون منم بشنوم

نینا:نوچ نمیخوام

بعد شروع کردم به خوندن پیام مازیار

از لحظه ای که چشم باز میکنم

کار شروع میشود

نظارت و برسی کیفیت تک تک اعضای بدن

قلب … چشم … گوش …

مبادا ذره ای

از عاشق تو بودن منحرف شده باشند….!!!!!

سینا:به به…به به… چه عاشقونه

نینا:واقعا که سرتو کردی تو گوشی من

سینا:اره خوب چیه مگه

نینا:خیلی پررویی

 خانم و اقای خسروی داشتن میومدن سر میز

اقا محسن:سفارشارو نیاوردن
سینا:نه

اقا محسن:سینا جان تو نمیری دستاتو بشوری

سینا:دستای من عاری از هرگونه باکتری هستش نیازی به دست شستن ندارم

صدای زنگ گوشیم بلند شد

سینا اروم بهم گفت: ببین کیست نی نی جان؟مازیار است ایا؟

نینا:هرکیه به تو هیچ ربطی نداره هرکول* با من کار دارن

بدون اینکه به صفحه ی گوشی نگاه کنم دکمه ی اتصال و فشار دادم با صدای خیلی ارومی جواب دادم:بله

ارام:تو نباید به من یه زنگ بزنی

میخواستم جوابشو بدم که

سینا گفت:سلام برسون

به همون ارومی جواب دادم:دوستم ارامه

ارام:اهای ور پریده کجایی هان*صدای کی بود اومد زودباش جواب بده تا نکشتمت

همون جور که داشتم براش توضیح می دادم دیدم اصلا به تیپ و قیافه ی سینا دقت نکرده بودم یه جین مشکی با پیراهن سفید پوشیده بود موهاشم کوتاه کرده بود

ارام:هوییییی می شنوی

نینا:هان*چیزی گفتی

ارام:بمیر…میگم مدسن پیشته(به معنای دکتر در زبان فرانسه)

نینا:با اجازه ی فضولا بله

ارام:اوه اوه نینا من باید برم مامیم داره صدام میکنه

نینا:باشه عزیزم…بای

ارام:بی کلاس بای چیه بگو اقو واق(خدانگهدار)

نینا:ارام جان تازه زبان فرانسوی یاد گرفتی

ارام که تازه متوجه ی منظورم شده بود گفت:برو بمیر اقو واق

خندم گرفت

تماسو که قطع کردم بهشون گفتم:ارام سلام رسوند

سمیه جون:سلامت باشه انشالله

بالاخره گارسون سفارشارو اورد

مشغول خوردن شام بودیم که یادم افتاد به سمیه جون خبر مهمونی فردا رو ندادم

نینا:راستی یادم رفته بود بهتون خبر مهمونی فردا رو بدم

سمیه جون:چه مهمونی ای

نینا:به مناسبت اومدن مازیاره
سمیه جون:اهان…

بقیه ی غذاهارو با شوخی و کل کلای اقا محسن و سینا به پایان رسوندیم

تا حالا سینارو با لبخند ندیده بودم وقتی میخنده قیافش دوست داشتنی میشه

توی ماشین نشسته بودیم که روبه سینا گفتم:موهاتوکی کوتاه کردی

سینا نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:دو روز پیش*چیـــــــــــــــــــــه جذاب شدم

نینا:زیاد چنگی به دل نمیزنی

سینا:اتفاقا!!!زنده باد خودم*خودم
با به یاد اوردن چیزی اروم بهش گفتم:ایشششششششششش*چی شده تو یه شبه متحول شدی

سینا:از چه نظر

نینا:از نظر اخلاق و رفتار و اینکه همیشه اخمو و عصبانی بودی اما امشب مهربون شدی*میخندی

سینا پوزخندی زدو گفت:فقط امشبه چون نمیخوام پدر و مادرمو ناراحت کنم وگرنه من به خون تو تشنه ام

نینا:ا نمیدونستم پس لازمه حسابی مراقب خودم باشم

دیگه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد

جلوی در خونه که میخواستم پیاده شم اقامحسن گفت:باید ببخشی عروس گلم اگه بهت بد گذشت

نینا:این چه حرفیه اتفاقا با شما که بودم بهم خیلی ام خوش گذشت*راستی برای مهمونی فردا حتما تشریف بیارین
سمیه جون:چشم عروس گلم

چشمم به سینا افتاد روشو کرده بود به طرف پنجره بی ادب یه خداحافظی ام بلد نیست

سمیه جون رو به سینا گفت:مادرجان نمیخوای با همسرت خداحافظی کنی؟

سینا که خودشو زده بود به کوچه ی علی چپ روبه مادرش گفت:هان؟چیزی گفتید
سمیه جون:وا بچه حواست کجاست
سینا:ببخشید اصلا ندونستم کی رسیدیم

بعدشم رو به من گفت:خداحافظ عــــــــــــــــزیـــــــــــــزم

عزیزمو با لحن مسخره ای تلفظ کرد
منم مثل خودش گفتم

نینا:خداحافظ مراقب خودت باش عزیــــــــــــــزم

با گفتن کلمه ی عزیزم بهم نگاه کرد پوزخندی نثارش کردم

با دور شدن ماشین منم کلیدامو در اوردم تا در و باز کنم
ساعت(۱۱:۵) رو نشون میداد
وارد حیاط که شدم اولین چیزی که توجهمو به خودش جلب کرد تابم بود جلوتر که رفتم دیدم مازیار

رو تاب نشسته داره ماه و نگاه میکنه

نینا:سلام
مازیار:سلام*الان اومدی

نینا:پ نه پ دو ساعت پیش اومدم تکرارش داره پخش میشه

مازیار:هه…هه…هه ترکیدم از خنده بامزه

نینا:اخه این سواله که تو میپرسی استـــــــــاد

مازیار:بازتو منو اینجوری صدا کردی

نینا:پس چجوری صدات کنم؟

مازیار:یه مازیار جونی*عزیزمی*عمرمی*یه…
پریدم وسط حرفشو گفتم:خوبه…خوبه… لوس میکنه خودشو

مازیار:خوب بهتره بریم تو

نینا:میخوای بکپی

مازیار نوچ نوچی کرد و گفت:ادبتو قربون*مثلا دختر سرهنگی

نینا:باشم دلیل نمیشه

مازیار سرشو به نشونه ی تاسف تکون داد

وارد خونه که شدیم رو به مازیار شب بخیری گفتم و یکراست به طرف اتاقم رفتم

روی تختم ولو شدم

با هزار بدبختی بلند شدم لباسامو عوض کردم و باز به طرف تختم حمله ور شدم
وبا خیال مهمونی فردا به خواب رفتم…

ادامه دارد…

سلام بچه ها من رو به خاطر بد قولیم ببخشید باور کنید دست خودم نبود

راستش اگه این رمان کند پیش میره به خاطر اینه که هیچ تمایلی به نوشتن

وادامه این رمان ندارم و فقط به تشویق خواهر بزرگم ادامه اش میدم و البته

به خاطر دوستانی که اصرار دارن بدونن اخرش چی میشه به هرحال کاریه

که شده و باید ادامه اش داد

ممنون از همه ی دوستانی که تا اینجا منو همراهی کردن

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس شکلاتی
———————————————————————–
———————————————————————–

اینم از عکس شخصیت های رمان دولجباز البته بقیه شو بعدا میزارم

اینم از اقا سیــــــــــــــــــــنای خودمون

اینم نیــــــــــــــــــــنا خوشمله

گالری عکسهای آیشواریا در تبلیغات شامپو 2012 www.Sargarmia.Net

+;نوشته شده در ;چهارشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۲ساعت;۲۲:۴۵ توسط;زیبا; |;

۹ دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  1. نگین می‌گه:

    سلام حالت خوبه زیبا جون ازت خواهش میکنم التماش میکنم بقیشو بزار جون هر کی دوست داری من معتاده این رمان شدم اخه

  2. فرناز می‌گه:

    سلام . من از این رمان خیلی خوشم اومد واقعا رمان جالبیه خواهش میکنم که ادامشو بزاری چون واقعا عالییییییه .

    پاسخ :
    سلام گلم
    ممنون نظرلطفته
    چشم سعی میکنم زود زود بزارم

  3. نفس می‌گه:

    سلام عزیزم رمانت خیلی خوبه لطفا زود زود بزار

    پاسخ :
    چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشم گلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
    بــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس

  4. آیدا می‌گه:

    بعدیشو کی میزاری عزیزم؟

    پاسخ :
    دقیق نمیتونم بگم عزیزم
    بــــــــــــــــــــوس

  5. آیدا می‌گه:

    زیبا جونی من مشتری پروپا قرص این رمانم

    عزیزم تا چندوقت دیگه هم بقیه ظاهر میشن

    پاسخ :
    نظرلطفته عزیزم

  6. اتاناز می‌گه:

    لطفا زودتر بقیه اش رو بزارید دوست دارم بفهمم اخرش چی میشه

    پاسخ :
    چشـــــــــــــــــــــــــم امر دیگه

  7. آیدا می‌گه:

    زیبا جوون تو رو خدا ادامه بده من تو خوابم هی میگم دولجباز

    پاسخ :
    سلام عزیزم
    اگه خوابشو دیدی یه ندایی به ما بده ببینیم اخر رمان چی میشه

  8. sahba می‌گه:

    سلام چرا نمیخواین ادامه بدین من این داستانو دوست دارم پس ازتون خواهش میکنم تند تند بذارین ممنون

    پاسخ :
    ممنون که تا اینجا همیراهیم کردی و بابت موج مثبتتم ممنون
    بـــــــــــــــــــــــــــــوس

دیدگاه خود را به ما بگویید.